رسول رستاخیز |
ای ابر مرد مشرقی ای کوه |
+نوشته شده دریکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 22:17 توسط کریم |
+نوشته شده دریکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 22:12 توسط کریم |
+نوشته شده دریکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 22:9 توسط کریم |
که ديگه خسته شدم از تظاهر ايستادگي +نوشته شده دریکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 22:2 توسط کریم | شب رفتنت عزيزم هرگز از يادم نميره واسه هركس كه مي گم قصه تو آتيش مي گيره دل من درياي خون بود چشم تو يه دنيا ترديد آخرين لحظه نگاهت غصه داشت باز ولي خنديد شب رفتنت يه ماهي توي خشكي رفت و جون داد زلزله خيلي دلارو اون شب از غصه تكون داد اما اون شب شيشه هاي خونه رو شكستند پا به پام عكسهاي تو اومدن نشستن تو چرا از اينجا رفتي تو كه مثل قصه هايي گله ام از چي باشه نه بدي نه بي وفايي شب رفتنت نوشتي شدي قرباني تقدير نقره اشكاي من شد دور گردنت يه زنجير شب تلخ رفتن تو گلدونا مشكي بودن قحطي سفيدي بود همه انگار مشكي بودن شب رفتنت كه رفتي گفتي كه چاره اي نيست ديدم اون بالاها انگار عكس هيچ ستاره اي نيست شب رفتن تو ياسها دلمو دلداري مي دادن اوتا عاشقن ولي تنها نيستن بلكه زيادن بارون اون شب دست از سر چشمام بر نمي داشت من تا ميخواستم ببارم هر گسي مي ديد نمي ذاشت شب رفتن تو رفتم سراغ نتها نوارت اون كه برام همه چي بود آره سرنوشت ما يه ميدون زندگي يه بازي پيشت اسممو نوشتم آره حقت ببازي شب رفتن تو خوندن همه واسه من لالايي غريبي يكي ميگفت بي وفايي شب رفتن تو ابرا واسه گريه كم آوردن آشناها براي زخم واشدم مرحم آوردن شب رفتن تو تسبيح از دست گلدون افتاد قلب آرزوها انگار براي هميشه افتاد شب رفتن تو قربت جاي اونجا اينجا پيچيد دل تو بدون منظور رفت و خوشبختيمو دزديد شب رفتن تو ديدم يكي از قناري ها مرد فرداشم با دست قسمت اون يكي هم با خودش برد شب رفتن تو راس راسي چشمات چه برقي داشتن ميون اين همه آدم چرا من پس با من چه فرقي داشتن شب رفتنت پاشيدم همه اشكامو تو كوچه گل تو آروم گذاشتم لاي قرآن روي تاغچه شب رفتنت دلم رفت پيش چشمايي كه خيسن اون دايم از مسافر مي نويسم شب رفتنت ديدم تا كه غم نياد سراغت اين شمعها روشن نمي شه واسه كسي چراغت شب رفتنت ديدم خيلي غمهاي شاعر ميشينم به پات مسافر تا همه بدونن سفر هم اينقدرها بد نيست واسه گفتن از تو اما هيچكس شاعري بلد نيست +نوشته شده درپنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 10:54 توسط کریم | رفتي و خاطره هاي تو نشسته تو خيالم ، بي تو من اسيردست آرزوهاي محالم يادمن نبودي اما من به ياد تو شکستم ، غير توکه دوري ازمن دل به هيچ کسي نبستم هم ترانه ياد من باش ، بي بهانه ياد من باش وقت بيداري مهتاب عاشقانه ياد من باش +نوشته شده درسه شنبه یکم آذر 1384ساعت 13:36 توسط کریم | |
پست الکترونيک آرشيو وبلاگ آيدي من نوشته هاي پيشين تیر 1387 خرداد 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 مهر 1384 طراح قالب محمد يعقوبي پشتيباني بلاگــــفا.كـام RSS |